دگر فرياد نخواهم کشيد

دگر فرياد نخواهم کشيد

که فريادم

ديگر به گوش ياران نمی رسد

دگر فرياد نخواهم کشيد که

همه ياران را گوش بريده اند

و ديگر گوش نخواهم داد

 که از آه ياران

سخت در رنجم

گوشم را

به دشمن می سپارم

که من بيش از اين يارای شنيدن فريادی را ندارم

جفایت را یاد باد

ما با هم بوديم

ما با هم در يک بستر در يک خانه

ما با هم ما بوديم و بی هم من شديم

و من سرشار از خسم و درد شد

من تنها شد

من انديشيد به آنچه که با تو از دست داد

و به آنچه که از تو بر جای ماند

آميخته ای از کينه و مهر آميخته به روز های خوش و ناخوش

نام شاخه گل پايانی بر اين پايان بی گل باز مانده

کاش نمی آمدی و کاش نمی بودی

من به آن آزادگی که به پای  بندگی و نادانی فدا کردم

من به آن بلندای انديشه ام که در راه تو خورد کردم

من به آن خرمدينی که به دين تو رها کردم

من به آن روز ها که برای ديدار تو شکيبايم را با قلبی لرزان می آزردم

من به همه اين روز های سخت دلم رنجورست

من به ياد تو به نقشی که در کنار هم بر برگه تشنه به نور و رنگ

به آن نقشبسته يادگاری می نگرم

رد پايی که به تو خطم می شد

رد پايی که برای باز يافتن پاهايش

هرگز قدمی بر نداشتم

يا که بهتر آن است که با ياد يادها

بزيم ولی تو را باز نبينم

آه که دلتنگم

آه که دلخونم

دلم سرشار است از خشم از آن بانوی نيم چهره

يا که کينه ای از آن برادری که درود نگفت

يا شايد پدری که ياد نکرد

ازآن بی دلان

از تو که مهرت را به يک جايگاه

يا به يک پرديسگه ره نشناخته

يا به رسم کهنه ای رنگ باخته

به هر ديدگاه ناپخته ای

چه ارزان فروختی و رفتی

به پوچی سرنوشت خويشتن خيشت را

چه آسان بخشيدی

نمی دانم که آيا در آن پرديسگه که خواهی بود

نمی دانم به آن مهری که در يافتی

نمی دانم به آن جايگه

چه يافتی... چه يافتی؟

ما با هم بوديم

ما با هم در يک بستر در يک خانه

ما با هم ما بوديم و بی هم من شديم

و من سرشار از خسم و درد شد

من تنها شد

من انديشيد به آنچه که با تو از دست داد

و به آنچه که از تو بر جای ماند

آميخته ای از کينه و مهر آميخته به روز های خوش و ناخوش

نام شاخه گل پايانی بر اين پايان بی گل باز مانده

کاش نمی آمدی و کاش نمی بودی

من به آن آزادگی که به پای  بندگی و نادانی فدا کردم

من به آن بلندای انديشه ام که در راه تو خورد کردم

من به آن خرمدينی که به دين تو رها کردم

من به آن روز ها که برای ديدار تو شکيبايم را با قلبی لرزان می آزردم

من به همه اين روز های سخت دلم رنجورست

من به ياد تو به نقشی که در کنار هم بر برگه تشنه به نور و رنگ

به آن نقشبسته يادگاری می نگرم

رد پايی که به تو خطم می شد

رد پايی که برای باز يافتن پاهايش

هرگز قدمی بر نداشتم

يا که بهتر آن است که با ياد يادها

بزيم ولی تو را باز نبينم

آه که دلتنگم

آه که دلخونم

دلم سرشار است از خشم از آن بانوی نيم چهره

يا که کينه ای از آن برادری که درود نگفت

يا شايد پدری که ياد نکرد

ازآن بی دلان

از تو که مهرت را به يک جايگاه

يا به يک پرديسگه ره نشناخته

يا به رسم کهنه ای رنگ باخته

به هر ديدگاه ناپخته ای

چه ارزان فروختی و رفتی

به پوچی سرنوشت خويشتن خيشت را

چه آسان بخشيدی

نمی دانم که آيا در آن پرديسگه که خواهی بود

نمی دانم به آن مهری که در يافتی

نمی دانم به آن جايگه

چه يافتی... چه يافتی؟

یک داستان غم انگیز از یک حقیقت، تلخ دختران بسیاری هنوز ختنه می شوند. یک فاجعه یک ...

این داستان اندوه بار میلیونها زن و دختر است.

کمی دورتر از بند آزاد کیش و نه چندان دورتر از اسکله‌های بندرعباس سابق«هرمزگان»، آنجا که به خشکی و خشونت طبیعت بلوچستان نزدیک می‌شوید، در روستاها و شهرهای کوچک همین مناطق، زنان به حکم سنت و آئین، از لذت جنسی محروم  اند. نه فقط در شهرهای کوچک، که گاه در شهرهای بندری و بزرگتر. آنها را در کودکی ختنه می‌کنند. به خانه شوهر می‌روند، مادر هم می‌شوند،‌بی‌آنکه احساس یک زن و مادر ختنه نشده را داشته باشند.


ترانه بنی یعقوب در گزارشی که سایت کانون زنان منتشر ساخته، با نگاهی در ستیز با خشونت علیه زنان ایران می‌نویسد: بندر کنگ از شهر‌های کوچک استان هرمزگان است و 5 کیلومتربا بندر لنگه فاصله دارد. دختران این شهر بندری 40 روز پس از تولد ختنه می‌شوند. زنانی که معترض باشند سنت شکن و سرکش خوانده می‌شوند. یک زن بومی می‌گفت: برخی دختران شهر دیرتر و دردناک تر، در سنین 4 یا 5 سالگی ختنه می‌شوند. آنها تمام مراحل ختنه خویش را با چشمان باز می‌بینند. لبه‌های «کلیتورس» دختران را با تیغی که مردان ریش خود را با آن می‌تراشند می‌بُرند. اهالی بندر کنگ سنی‌اند.


عمل ختنه در بندر كنگ«تیغ سنت و فرهنگ» خوانده می شود. برخی از مردم بندر كنگ ختنه شدن مادران و مادربزرگ هایشان را دلیلی موجه برای این كار عنوان می كنند. ممانعت از ادامه تحصیل دختران توسط پسران خانواده، مرد سالاری شدید، جلوگیری از رفت و آمد آزاد زنان و دختران، تعدد زوجات و اهمیت ندادن به تصمیم های زنان در مرود مسائل مهم زندگی از دیگر مشكلات زنان بندر كنگ است. در بندر جاسک هم می‌گویند وضع دختران همین است.


هر سال دو میلیون دختر در جهان ختنه می‌شوند. این عمل به دلیل انجام آن در خانه‌ها و با وسائل آلوده جان دختران خردسال را تهدید می‌کند. خاطرات «واریس دیری» در کتاب«گل صحرا»، همان است که جنوب شرقی ایران تکرار می‌شود. او متولد افریقاست اما سرگذشت او همان است که در ایران مرور می‌شود. نماینده سازمان ملل برای مقابله با ختنه دختران: ختنه ام کردند و من هرگز فراموش نمی کنم ۶ هزار دختربچه هر روز ختنه می‌شوند.

«واریس دیری» شاید زیباترین و درعین حال غمگین ترین دیپلمات مستقر در سازمان ملل در نیویورک باشد. از صحراهای سومالی آمده است. کتابی خاطراتی دارد به نام «گل صحرا». دراین کتاب فاجعه‌ای را شرح می‌دهد که قربانیان آن دختران کم سن و سال  اند. آنها که در این سن و سال ختنه می‌شوند، چند سال بعد به خانه بختی که برای آنها جز شوربختی نیست فرستاده می‌شوند.


5 ساله بود که ختنه اش کردند و 13 ساله بود که مرد 60 ساله‌ای خواستگارش شد. تن به این ازدواج نداد و از خانه گریخت. نمی خواست هم سرنوشت خواهرش شود. ختنه او را به چشم دیده بود وخود قربانی این توحش و سلاخی بود.


«واریس دیری» بعدها خود را به لندن رساند و مدل شد. دراین حرفه موفق بود، اما شهرت امروزی او نه به دلیل مدل بودن، بلکه به دلیل سمتی است که در سازمان ملل متحد دارد. او سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است. جنایتی که طبق آمار منتشره سازمان ملل، هر روزه روی 6000 دختر بچه عرب و افریقایی و برخی کشورهای آسیائی دیگر انجام می‌شود.


کتاب خاطرات او را با نام «گل صحرا» شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی ترجمه کرده اند و نشر چشمه در تهران، درپاییز 1383 آن را منتشر ساخته است.


بخشی از خاطرات «واریس دیری» :


«...آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری می‌گرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می‌دانم چرا دختران را صبح زود با خود می‌برند. می‌خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه می‌گفتند انجام می دادم.


ما از محلی که زندگی می‌کردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: «اینجا منتظر می‌مانیم»، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن می‌شد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد. خیلی زود صدای لخ و لخ صندل‌های زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:«خودت هستی؟» « بله اینجایم» هنوز هیچ چیز نمی دیدم، فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفت:«آنجا بنشین». نگفت چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد. نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد. مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه  اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت. گفت:«گازبزن». از ترس خشک شده بودم... من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی - شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مرده‌ای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند. دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیم‌هائی بود که روی آن می‌خوابیدیم در جستجو بود. چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. می‌خواستم بدانم با چه چیزی می‌خواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم می‌کردم، ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه‌ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شده‌ای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می‌سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت. چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می‌شنیدم. وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر می‌کنم درباره کس دیگری سخن می‌گویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است. من حتی کوچکتری حرکتی نکردم، زیرا «امان» [ خواهرم] را به یاد داشتم و می‌دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر می‌کردم اگرتکان بخورم درد بیشتر می‌شود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم... وقتی بیدار شدم گمان می‌کردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا‌ بی‌حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می‌کردم بمیرم. مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا می‌کردم... چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند. تکه‌هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود. دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه‌ای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم. فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع می‌شد. حالا می‌فهمیدم چرا مادرم می‌گفت زیاد آب و شیر ننوش. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم‌ها از هم باز می‌شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می‌گرفت. اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را می‌خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است. هر هفته مادرم معاینه ام می‌کرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد...زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم می‌درید.

دوستان این طومار برای پایان دادن به ختنه دختران درست شده است لطفا آزادانه امضا کنید (اطلاعت شما محفوظ می ماند)

پناهی و افساید در دقیقه 90

آفسايد آخرين ساخته جعفر پناهی است. که به نقد داستان دختران ايران  می‎پردازد که به ناچار برای تماشای فوتبال، مانند پسران لباس به تن می‎کنند تا به طور قاچاقی وارد استاديوم شوند. آفسايد داستان روياها و آرمان‎های ملی است که در همه، پير و جوان، زن و مرد، موج می‎زند ولی شرايط جامعه ايران دختران را از تماشای مسابقه آرمانيشان بازداشته است.

داستان فيلم داستان مسابقه فوتبال بين تيم ملی ايران و  بحرين است. دخترانی برای ديدن پيروزی کشورشان از نزديک به تکاپو افتاده‎اند و با تغيير چهره در ميان پسران وارد استاديوم می‎شوند. ولی بسياری از آنها در هنگام ورود توسط مامورين شناسايی و دستگير می‎شوند. شيرينی داستان زمانی است که دختران در باز داشت می‎باشند و نمی‎توانند به تماشای بازی بنشينند ولی بجای نگرانی برای خود، همچنان جويا و پيگير مسابقه هستند.

جعفر پناهی کارگردان، نويسنده و تهيه کننده اين فيلم، بر آن شد تا بخشی از اين فيلم را به شکل مستند تهيه کند و صحنه های غم یا شادی مردم را به تصوير بکشد که خود کاری تجربی و نو در سينمای ایران و جهان بحساب می‎ايد. از آنجا که تا پيش از پايان بازی کسی از نتيجه بازی خبری نداشت. برای اين فيلم دو فيلم نامه با دو پايان متفاوت نوشته شد، يکی برای زمانی که ايران در بازی ببازد يا که مساوی کند که در اين شکل رفتن ايران به جام جهانی مشروط به مسابقه ديگری می‎شد و فيلمنامه دوم بر اساس پيروزی  ايران  و رفتن ايران به جام جهانی آلمان و شادی مردم بود.

در آفسايد جعفر پناهی علاوه بر آنکه حال و روز زنان را در جامعه ايران نقد می‎کند، ارزش واهميت فوتبال را برای مردم ايران نيز می‎سنجد، در وطن دوستی ملت ایران را به نمايش درمی‎آورد. ديگر آنکه خود مستندی تاريخی از يک بازی تاريخی در فوتبال ايران است. آفسايد از پس ديواری شور و اشتياق دخترانی را که از تماشای فوتبال محروم شده‎اند به تماشاگر فيلم به خوبی انتقال می‎دهد.فيلم وداستانش بيندده را با خود همراه کرده و بيننده چنان سرگرم و به سوی آن گشيده می‎شود که گذر زمان را در سالن سينما حس نمی‎کند.

ولی حال با کمال تاسف شاهد آن هستيم، فيلمی که به نقل آرزوها و آرمان‎ها می‎پردازد. تنها مدتی کوتاه فرصت دارد، تا با بدست آوردن پروانه نمايشی که به آن داده نشده است، راهی جام جهانی ديگری برای خود يعنی اسکار باشد. فيلمی که خود مسابقه‎ای جهانی را محک زده از محک خوردن در يک جشنواره سينمايی جهانی در ميان فيلم‎های ديگر محروم شده‎است. فيلمی که خود می تواند برايمان افتخاری ملی باشد. بايد در آرشيو بماند.

از همه غم انگيزتر آنکه اين فيلم داستانی حقيقی از مردمی حقيقی را نقل می‎کند که خود آن مردم از ديدن اين فيلم باز مانده‎اند. تنها اين فيلم می‎تواند نمايش‎‎های کوچک و محدود در خارج از ايران داشته باشد آنهم برای کسانی که تنها به تماشای بدبختی این مردم نگاه می‎کنند و خود از شور و حال درون اين مردم بی‎خبرند. اين فيلم می‎تواند يکی از پرفروش ترين فيلم‎های سال باشد و بهتر بگويم می‎توانست باشد، چرا که آقای پناهی بسيار دوست داشت اين فيلم قبل از جام جهان پخش شود و شايد آن زمان بهترين زمان بود.

پرسش اين است که چرا بايد يک فيلم ساز تا اين حد تنها و مورد کم لطفی قرار گيرند و کجايند آن تماشگران فوتبال که بيايند و برای پناهی فرياد بکشند و پيروزی او را طلب کنند.

جعفر پناهی با اين فيلم و نيز با ديگر آفريده‎های ارزشمند خود، خود را در غم و شادی مردم شريک دانسته است. حال ما مردم ايران بايد خود را در غم اين هنرمند گرامی مان، شريک بدانيم و برای گرفتن حقش که همان پروانه نمايش فيلم‎اش است تلاش کنيم.

شايان گفتن است که دو فيلم ديگر از آقای جعفر پناهی، دايره و طلای سرخ، که به فقر و تنهايی، و مشکلات اجتماعی اين مردم پرداخته  بود نيز از دريافت پروانه نمايش باز ماند.

پس ما مردم فرهنگ دوست و هنر دوست ايران، که عاشق هنر و افتخارات ملی‎مان هستيم از همه مسولان می‎خواهيم که نسبت به صدور پروانه نمايش برای فيلم آفسايد تلاش کنند.

به اميد روزی نه چندان دور که برای تماشای فيلم آفسايد به سينما های کشورمان برويم. 

در پس تاريکی

فاصله در تاريکی

رنگ مبهمی دارد

به درازای بی انتهایی می‎ماند

که در آن انگتشانی کنجکاو

یا نفسی آرام

حضوری را لمس می‎کند

در گوشم می‎گويد

رازی در ميان رگهای نيلگون پر حرارتش جاريست.

 

لای برگان پايیزی

به هزار سوی سر کشيدم اما

من در این وادی تاریک چه سرد و چه خموش

بی رمق افتادم

باد آمد

همه برگهای پاييزی را برسرم فرو ريخت

بعد آسمان غريد

تگرگ، بعد برفی سنگين،

مدفون شدم،

لابه لای برگهای گذشته پوسيدم

تا شايد در بهاری ديگر ريشه‎های درختی تازه را سيراب کنم.

باران می بارد...

صدای نبض سنگ قلب آسمان را لرزاند

آسمان ابری ست

به زودی باران می بارد

و دریغا نشانی عشق را نمی دانستم.

روزی برايت نامه ای خواهم نوشت

زيرش خطی خواهم کشيد

پشت کاغذ اشکهايم را

و بر رويش همه شوقم را

برای ديدارت پنهان خواهم کرد

داستانی برايت خواهم نوشت

سرگذشتی تلخ ولی....!

تو باور کن که من، همه حرفم چيز ديگريست

آن همه راز که در نگاهم به اين کاغذ سفيد با واژه های سفيد

سويت روانه ساختم

فقط بدان اين نامه را من لمس کرده ام

من ديده ام

من برايت تا کرده ام

سپس

تاريخ آن روز را از تلفن گويا شنيده ام

و برايت با خودنویس با خطی لرزان و کج امضا کرده ام

ولی دريغا که آدرست را نمی دانم

 

کمکم کن............تو!؟............. کمکم کن

اینجا کسی تنهاست

کسی پشت پنجره است

کسی تنهاست

کسی می‎گرید

کسی می‎ایستد

کسيست که از کنار خانه‎اش

پنجره‎اش می‎گذرند.

 

می‎توان بار دیگر خواب دید

می‎توان گاهی روی ديوار خطی کشيد

می‎توان گاهی شعری سرود

می‎توان يک روز را به دنبال پروانه تا شقایق‎ها دويد

يا که رو به خورشيد پلک‎ها را سرخ بست

بروی علف های هرز خوابيد

نوازش آفتاب را

رقص باد را

وزوز موی عروسک را

تا صدای مادر بزرگ خواب ديد