ما با هم بوديم
ما با هم در يک بستر در يک خانه
ما با هم ما بوديم و بی هم من شديم
و من سرشار از خسم و درد شد
من تنها شد
من انديشيد به آنچه که با تو از دست داد
و به آنچه که از تو بر جای ماند
آميخته ای از کينه و مهر آميخته به روز های خوش و ناخوش
نام شاخه گل پايانی بر اين پايان بی گل باز مانده
کاش نمی آمدی و کاش نمی بودی
من به آن آزادگی که به پای بندگی و نادانی فدا کردم
من به آن بلندای انديشه ام که در راه تو خورد کردم
من به آن خرمدينی که به دين تو رها کردم
من به آن روز ها که برای ديدار تو شکيبايم را با قلبی لرزان می آزردم
من به همه اين روز های سخت دلم رنجورست
من به ياد تو به نقشی که در کنار هم بر برگه تشنه به نور و رنگ
به آن نقشبسته يادگاری می نگرم
رد پايی که به تو خطم می شد
رد پايی که برای باز يافتن پاهايش
هرگز قدمی بر نداشتم
يا که بهتر آن است که با ياد يادها
بزيم ولی تو را باز نبينم
آه که دلتنگم
آه که دلخونم
دلم سرشار است از خشم از آن بانوی نيم چهره
يا که کينه ای از آن برادری که درود نگفت
يا شايد پدری که ياد نکرد
ازآن بی دلان
از تو که مهرت را به يک جايگاه
يا به يک پرديسگه ره نشناخته
يا به رسم کهنه ای رنگ باخته
به هر ديدگاه ناپخته ای
چه ارزان فروختی و رفتی
به پوچی سرنوشت خويشتن خيشت را
چه آسان بخشيدی
نمی دانم که آيا در آن پرديسگه که خواهی بود
نمی دانم به آن مهری که در يافتی
نمی دانم به آن جايگه
چه يافتی... چه يافتی؟
ما با هم بوديم
ما با هم در يک بستر در يک خانه
ما با هم ما بوديم و بی هم من شديم
و من سرشار از خسم و درد شد
من تنها شد
من انديشيد به آنچه که با تو از دست داد
و به آنچه که از تو بر جای ماند
آميخته ای از کينه و مهر آميخته به روز های خوش و ناخوش
نام شاخه گل پايانی بر اين پايان بی گل باز مانده
کاش نمی آمدی و کاش نمی بودی
من به آن آزادگی که به پای بندگی و نادانی فدا کردم
من به آن بلندای انديشه ام که در راه تو خورد کردم
من به آن خرمدينی که به دين تو رها کردم
من به آن روز ها که برای ديدار تو شکيبايم را با قلبی لرزان می آزردم
من به همه اين روز های سخت دلم رنجورست
من به ياد تو به نقشی که در کنار هم بر برگه تشنه به نور و رنگ
به آن نقشبسته يادگاری می نگرم
رد پايی که به تو خطم می شد
رد پايی که برای باز يافتن پاهايش
هرگز قدمی بر نداشتم
يا که بهتر آن است که با ياد يادها
بزيم ولی تو را باز نبينم
آه که دلتنگم
آه که دلخونم
دلم سرشار است از خشم از آن بانوی نيم چهره
يا که کينه ای از آن برادری که درود نگفت
يا شايد پدری که ياد نکرد
ازآن بی دلان
از تو که مهرت را به يک جايگاه
يا به يک پرديسگه ره نشناخته
يا به رسم کهنه ای رنگ باخته
به هر ديدگاه ناپخته ای
چه ارزان فروختی و رفتی
به پوچی سرنوشت خويشتن خيشت را
چه آسان بخشيدی
نمی دانم که آيا در آن پرديسگه که خواهی بود
نمی دانم به آن مهری که در يافتی
نمی دانم به آن جايگه
چه يافتی... چه يافتی؟