در پس تاريکی

فاصله در تاريکی

رنگ مبهمی دارد

به درازای بی انتهایی می‎ماند

که در آن انگتشانی کنجکاو

یا نفسی آرام

حضوری را لمس می‎کند

در گوشم می‎گويد

رازی در ميان رگهای نيلگون پر حرارتش جاريست.

 

لای برگان پايیزی

به هزار سوی سر کشيدم اما

من در این وادی تاریک چه سرد و چه خموش

بی رمق افتادم

باد آمد

همه برگهای پاييزی را برسرم فرو ريخت

بعد آسمان غريد

تگرگ، بعد برفی سنگين،

مدفون شدم،

لابه لای برگهای گذشته پوسيدم

تا شايد در بهاری ديگر ريشه‎های درختی تازه را سيراب کنم.

باران می بارد...

صدای نبض سنگ قلب آسمان را لرزاند

آسمان ابری ست

به زودی باران می بارد

و دریغا نشانی عشق را نمی دانستم.

روزی برايت نامه ای خواهم نوشت

زيرش خطی خواهم کشيد

پشت کاغذ اشکهايم را

و بر رويش همه شوقم را

برای ديدارت پنهان خواهم کرد

داستانی برايت خواهم نوشت

سرگذشتی تلخ ولی....!

تو باور کن که من، همه حرفم چيز ديگريست

آن همه راز که در نگاهم به اين کاغذ سفيد با واژه های سفيد

سويت روانه ساختم

فقط بدان اين نامه را من لمس کرده ام

من ديده ام

من برايت تا کرده ام

سپس

تاريخ آن روز را از تلفن گويا شنيده ام

و برايت با خودنویس با خطی لرزان و کج امضا کرده ام

ولی دريغا که آدرست را نمی دانم

 

کمکم کن............تو!؟............. کمکم کن