از ننوشتن خسته شده ام
می خواهم بنویسم از ننوشتن خسته شده ام.
واقعا در وبلاگ کم نوشتم نمی دونم شاید گاهی دلم نمیاد میگم از دست میره همه نوشته هایم. خوب بره انگار در لای کاغذ و در کتاب از دست نمی رود.
خوب چه ایرادی دارد اینجا بنویسم. شاید یکی استفاده کرد. اصلا بابا بیا آتیش زدیم به مال های مان، خانه هایمان، زندگیمان شهر و روستایمان، پادشاه مان، دزد و آموزگارمان، هر آنچه که نوشتیم مال شما ببرید و حالش را ببرید. خودايش بد میگم، همانند آقا حجت ، کم نیستند که با پرسه زدن در وبلاگ ها و خواندن داستان ها و نوشته های دیگران با نام خودشان یا حداقل به نفع جیب و شرکت فیلم سازی شان برای سریال های درپیت داستان و مطلب جمع می کنند. باورکنید خودش بهم گفت، پرسید از من که آیا "وبلاگ خوب، که داستان کوتاه داشته باشد سراغ نداری. نه خوب باشه عیبی ندارد الان 50 اپیزود را از همین وبلاگ ها نوشته ایم تو هم بیا تو تیم بنویسیم ولی نخست باید باید با هم مهربان باشیم و عاشقانه که با هم راحت تر باشیم. نه نه تنهای نمی توانی باید متاهل باشی، قلم مجرد را، سازمان نمی خرد" و این بود که گفت آقا حجت، تمام شد.
_ ای بابا چی شده است، باز جوش می آورید، خانم خوشگل من! آخر کی داستان های کوتاه و هنری تو را می خواهد؟ بابا ول کن آدم خوب هم گیر میاد مانند من، مگر من فیلمنامه از تو خواستم، نه نخواستم و صدات هم در نیامد تازه حقوق و مزایا هم که ندادم. که بهت بر بخورد که فکر کنی، به خاطر آن کار به تو این کار داده ام.
_ می خواهند خوب هم می خواهند، برای خیلی کار ها به کار می رود، یکیش همین بابا، اسمش چی بود صاحب خر سانچو، تو یاهو پرسه میزد دنبال کسی میگشت که دستی ببرد، دنبال این بود که دستی در سطل کاغذ اتاق من ببرد، و مشتی نوشته و یاداشت کهنه و دور افتاده از من را بخواند و باآن حال کند. و به دوستانش در شبی که با هم مست بودند نشان دهد.
_ آها خانمی، خوب چه ایرادی دارد، دست ببرد، بیا با هم دست ببریم.
_ بابا بی غیرت، به تو هم میگن یار، بیا در آغوشم، ای عزیزم، زنگ بزن، بابا یار ، یار... این پسرک، که فیلمانه و داستان نمی خواند به خود من دل بسته است، اندیشه اش به من گره خورده است، کاغذ پاره های من می شود برایش یادگاری، تو حالا واسه ما چسبیدی به گاری.
_ گاریش خوبه نگاه کن تازه رنگش کردم خیلی هم تر تمیز یک دستیم به تو دوزیش بکشم، کلی می رود روش میشود سرمایه گذاری خوب، با یک پرادو تاغ میزنم این هم می شود برای پسرک یادگاری.
_پرادو یا سانچو؟
_ خوب حالا سانچو چند هست چه مدلیه، قطعاتش گیر میاد... یا مانند گوشی مبایلت باید بندازیش دور.
_ کله ات بوی سوغات خراسان میدهد، ـنقدر آش را زرد نکن، قیمه می شوی، بابا سانچو پانزا یک خر دارد که البته صاحب خر سانچو پانزا یک نفری است در فلات یاهو که شناسه کاربریش به همین نام سانچو پانزا است با یک نقطه کوچک برای جدای میان خود و خویشاوندیش و از بخت ما، دست به قلم دارد، البته تردید ندارم که بیشتر زمان ها تو همه جیب هایش را می گردد و قلم پیدا نمی کند وآن گاه فریاد بر می آورد و می گوید شرمنده لای آخرین فیلمانامه ای که نوشتم جا مانده و سرخ می شود. از شرم می میرد و سخن می گوید و ماجارای قسمت آخر داستان هم لو میرود. البته چون من این شیوه پیاپی و با هم در پیوند نویسی ایشان که پیوندشان هم خجسته باد را در نمی یابم. پس از این که سرخی اش از گونه هایش بلا رفت و از پیشانیش گذشت و در فرق سرش درخشید، و چون پروژکتری قرمز با آن کله اش همه جا روشن گشت، همه برایش کف میزنند و همه برایش خودکار می آورند تا امضا بگیرند از برای چک تضمینی، تا با آن پورسانت بگیرند برای پولی که با آن در سرمایه گذاری های فاراکس، با مدیریت صاحب خر سانچو شرکت کرده اند. و صاحب سانچو تضمین داده است که هر کس به او پولی بدهد ماهانه به او 15% سود می دهد تا در فاراکس پولش را سرمایه گذاری کند خوب شما هم اگر مایل بودید ای خوانندگان عزیز می توانید برای من پس از برپای این دیالوگ های شکوهمندی که خودتان سختی می کشید و آن را در تماشاخانه و یا پرده ذهنتان با رنگ های شاد و زبیا برپا می سازید، و شخصیتی که من را در این میان عاشقانه می پرستد باور کنید و چه بسا همزاد پنداری گرمتان، امید زندگی عشقی من شود. می توانید پس از خواندن و پرپای ، در بخش دیدگاه ها و نظرات یا همان کامنت به قول بلاگر های امروزی پیام بگذارید تا آیدی این آقا سانچو را بدهم که خودتان بردید و هچون خرش که دنبال هویج است دنبال 15% سودتان باشید.
راستی نگاه کن لباست رنگی شد آخه آدم می چسبه به گاری تازه رنگ شده، رنگی شدی بابا!
_آهان! سانچو همان است که خاطر خواه شما است، جیگرت را قربان دلبندم.
_ بله، البته اگر شما هم خاطر خواه باشید بد نمی شود که شاید از آن پسرک دلبسته به من یعنی صاحب خر سانچو بهتر باشید، این سانچو کمی کم مو و کمی هم آزار دهنده است. من به همزاد پنداری سایر خوانندگان این وبلاگ دل خوش کرده ام که شاید در این میان عقشی حقیقی را یابم و از این تنهای نمور و خسته کننده رهایی یابم.
_ باشه باشه، پس تو دوزیش رو قرمز کنم،
_نه جانم دستی به پالونش بکش در راه دشمن زیاده است ، قرمز تابلو است از زین مشکی استفاده کن. سانچو می داند که اربابش نگران است.
_ نسیب ما چی می شود.
_ شما گرامیم، ای خواننده گرامی داستان می توانید به 15% درصد سود ماهانه فکر کنید.
_ جیب خالی تو چه می شود گلم.
_ بلاخره دل شما هم برای من بسوزد بد نیست، این طوری کمتر به کارت سوخت برای سوزاندن دل خر سانچو فکر میکنم. نمی دونم واقعا خردیدن یک گوشی موبایل آخرین مدل گوشکوبی دسته نارنجی چرا این همه سخت شده است. نمی تونم کرایه بدهم تا برم دم در مغازه بگم، آهای آقا درتون بازه. در سانچو که تو یاهو همیشه بازه، رو همه ما را سیاه کرده، تازه بگویم که سانچو با داشتن رادیو سانچو، هم در های چت و جاهای دیگری دارد که همه آنها هم درشون بازه کلا همه در های سانچو بازه، در آن اتاق های رادیو سانچو شنوندگانش به جفت گیری در میانه فصل بهار مشغول هستند آنجا هم بازه. و سانچو موسیقی راک متال پخش می کند که برای بهم کوبیدن مناسب است. زمان پخش برنامه از نیمه شب تا بامداد ادامه دارد.
_خوب نظرت چه است، راجع به این گاری. سوار شو باهم بریم تو یک قاری.
_بابا گاری را ول کن نوشته را به چسب داره برای اون پسرک پررو میشه این داستان ما یادگاری، حالا تو هی باز به من بگو گاری تا باز برم راجع به چیز های بی مورد بنویسم بابا. اگر پسری خوش تیپ مهربان، پول دار و دانا، این را خواند و اهل رابطه سالم، عاشقانه و دوستانه با یک دختر زیبا، قد بلند خوش قلم و خوش سخن داشت برای من کامنت بگذاره همان سود 15% در ماه سانچو را هم برایش درنظر می گیرم. لطفا مجرد ها پیام بدهند. منظر یاری سبزتان هستیم، ای. اس. ال. من هم هست 28 ، اف، ته، انتخاب شما درباره کافی شاپ و رستوران خوب نشان دهنده، ارزش شما بیشتر از سانچو است می باشد.
شاد و پیروز باشید.
با گرامی داشتی در خور شما سرور ارجمند، (همزاد شخصیت نیمه فرعی داستان یعنی سانپچو پانزا)
منظر دیدگاه شما هستم، آقایون هم بوسه بدهند خانم ها می توانند گل و نقل و نبات بیاورند چون من لزبین نیستم.
کمینه مهر شما
دایان
پی نوشت برای آنها که نفهمیدند: سانچو پانزا براستی آیدی کسی است که الهام بخش این نوشتار بود، وی که دوره فیلم نامه نویسی را در حوزه طلبه بوده است*. امروزه با فاراکس نفس می کشد. سانچو پانزا نام صاحب خری است در داستانی، و نیز داستانی دونفره در چت های دونفره در یاهو (فکر بد نکنید). و من هم به راستی دنبال دوست پسر خوبی می گردم که پیدا نمی شود همزاد پنداری کنید پیدا شود. شخصیت دوم در دیالگو های این داستان شخصیتی است فرضی که آن را نمی شناسم و می تواند هر کسی باشد. التبه امید وارم بی غیرت نباشد.