سالهاست، بسته ام دفتر جان

ولی گاه خود بی خبرم

دنيا همه رنگ است و خیال

من از اين کابوس سياه

گاه ، نا گاه بی خبرم

مانده ام من که کجا

يا به کدام هنگام زمان

از دل این کابوس تباه

درگذرم، درگذرم

 

به یکی راه دگر

یا که رویای دگر

یا که خاموشی پندار روان

درگذرم، در گذرم

 

آه، فرياد! آه شاخ سياه

آه سنگ شکيبای سپيد

آه! گوش بزرگ

مهره مار، بخت سياه

گردش ماه،

آه! رويش سردـسرد گياه!

به خداوندی مهر،

درگذرم، در گذرم!

 

به اشا، بر آتش پاک

من زین جا، رهگذرم

درگذرم، رهگذرم!

 

گاه ناگاه بی خبرم

که من اينجا

بسته ام دفتر جان

مانده ام بی جوش و تکان

 

های، نگذرم، آه نگذرم

که من مرده به راه

تماشاچی آن رهگذران

به این راه گذر یا که خیال

من نگذرم، من نگذرم!

 

نگذرم از جادوی سیاه

خاک سپید

مهر گیاه

 

رویا بود و بگفت:

رهگذرم، درگذرم

من گاه ناگه بی خبرم

جا بی جا و اينجا

از اين کابوس سياه

آه، کی گذرم؟

نه، من در گذرم! یا که نه رهگذرم!