وقتی که پرواز را با تو آغاز کردم . آن هنگام تو مرا با خود به صحرا بردی و من گریه ميکردم که چرا من کسی را برای عاشق بودن ندارم و تو مرا بردی که به من نشان دهی که عشق همه جا هست .
وای چه تصويری در آن پرواز بود ، چه رنگ عجيبی آسمان د اشت. انگار چهرِِِهء واقعی جهان پيدا شده بود . نه شب بود نه روز همه چيز رنگ ديگری داشت. و من انگار باد بودم که از لابلای علفها ميگذشتم. احساس سرما ميکردم که با لطافت از من سرازير ميشد و به راهی که ميرفتيم پيوند ميخورد. من همچنان اشک ها در گوشهء چشمم داشت خشک میشد که به سنگ رسيديم و تماشای عشق آغاز شد. وای کاش هميشه آنجا ميماندم سنگ عاشق بود تا به حال عشق را اينقدر کامل و زيبا و از نزديک حس نکرده بودم .
سنگ سرمایش را بی هيچ چشمداشتی به خاک هديه ميداد و خاک روطوبتش را. و گل صحرای شکوفهء اين عشق زيبا بود که عاشقانه زيباييش را به صحرا هدیه ميکرد . زمان گم شده بود ديگر انگار پايانی نبود ، مرگی نبود . خورشيد گرما و نورش را عاشقانه به صحرا هديه ميکرد .
جهان و هرچه در او بود با عشق بهم پیوند میخورد و اين عشق در چرخش بود.
و مرا باز گرداندی از سفر با خاطره‎ای زیبا از آنچه که ميدانم حفيقت داشت.

می‎خواهم عاشقانه خاطرهء زيبايم را به قلب شما هديه کنم .