اين دالان که پيش روی من است

مرا به عمق نيستی می‎کشاند

اين زمان که زمان جدا شدن است

و جدا شدن از بودن خویش

چند روزی بيش نيست

و در اين روزگار بی مهری‎ها

تنها اشاره انگشتی کافی است

که خط رابطه را پاره کند

و ترديد آن انگشت لرزان

که آهسته پيش می‎رود

می‎تواند فردای تازه را رقم بزند.

 

در اين سوی سياه چاله سياه

که حتی حرف "م" دوست دارم را

بی  هیچ ترحمی از من می‎دزد

تنها ايستاده ام و روزگارم

به اشاره انگشتی وابسته است.