خاله مولی راستین [واقعی]

نوشته :فرانک برن-نن
برگردان: دایان ( اين داستان تا جای که می شد به پارسی پالوده برگردانده شده[نه همه واژه ها] ، و در جا های که شايد برای خواننده دريافت آن [درک مطلب] دشوار بوده در ميانه دو کلوشه برابر تازی آن نوشته شده است)
خاله مولی من، مهربان ترین، شیرین ترین کس، روی زمین است. شايد که زرنگ ترین زن دنیا نباشد، با این همه من او را خیلی دوست می دارم. از این ها بگذریم، یک رويداد [اتفاق] شگفت انگیز برای خاله مولی نازنین پیش آمده است. کنون ما نمی دانیم چه کنیم.
همه چیز زمانی آغاز شد که همسرش، دایی دالتون، درگذشت، خوب، من دای دالتون می نامیدمش، اما خاله مولی همیشه بهش میگفت دالی. دای دالتون برادر مادرم بود و خاله مولی به راستی عاشقش بود، همه این را میدانستند.
زمانی که خاله هنوز بچه بود زندگی برايش خیلی دشوار شد، خیلی تنگدست بود، پدر مادرش را خیلی زود از دست داده بود. او خودش در پی کار رفت ، هیچ زمان خواندن را به خوبی یاد نگرفت و مدرسه را در سن خیلی کم ترک کرد. با این همه همیشه خوش روی و راستگو بود. هیچگاه از کار سختی که با آن زندگی اش را می گذراند، گلایه ای نمی کرد. برای کار تمیزکاری هر جا که برایش کار بود، کار می کرد. اون تمیز کردن رو خیلی دوست داشت چون ناچار نبود که تصمیم های دشوار بگیرد. مولی دوست نداشت که تصمیم گیرنده باشد. شاید که به این کار خو نگرفته بود. با همه این ها همه دوستش داشتند و او هیچگاه کار را کنار نمی گذاشت.
مولی، دای دالتون را زمانی دید که داشت، برای تمیز کاری یک ایست گاه اتوبس کار می کرد. دای دالتون راننده اتوبوس بود و زمانی که یک روز کاریش را به پایان می برد، مولی را برای نخستین بار، در حال تمیز کاری دفتر ایستگاه اتوبس دید. در همان زمانی که او را ديد، شیفته اش گشت. به همین گونه خاله مولی نیز عاشق شد. درست از همان زمانی که چشمانشان به هم افتاد، هر دو يشان عاشق شدند. او به آرامی عاشق مولی شد و مولی هم شیفته قلب مهربان و خوی پزيرای دای دالتون در رسیدگی به تصمیم گیری ها شد.
آنها دو هفته پس از آن ازدواج کردند.
یک سال پس از آن مولی دو پسر همزاد [دوقلو] به دونیا آورد، که آنها پسردایی های من بودند، با نام های وینستون و کلمنت. من هم در همان سال، دو ماه پس از آنها بدنیا آمدم، و رفوز نامیده شدم همین گونه که اکنون هستم. بگذریم، دای دالتون کار بهتری در ايستگاه اتوبس گرفت و به زودی پس از آن یک خانه نزدیک ما خریدند.
خاله مولی و دایی دالتون، در زندگی با هم خوشبت بودند. دایی دالتون پول به دست می آورد و خاله مولی آشپزی می کرد، تمیز کاری می کرد و خانه ای بی مانند برای دالی نازنین و پسر ها ساخته بود.
نمی توان به راستی گفت که خاله مولی همه کار خانه را پیش می برد. چراکه، همه تصمیم های دشوار به دایی دالتون سپرده می گشت. با این همه مولی همیشه تلاش می کرد تا همه چیز به خوبی پیش برود. همه شاد بودند و من هم بودم چرا که من از بازی با پسر دایی هایم خوش بودم. همچنین همیشه درپی بیسکویت های خوشمزه خانگی بودم که خاله مولی به من می داد.
من و پسر دایی هايم پنج ساله بودیم که يک اتوبوس دایی دالتون را گرفت، این یک پیش آمد [حادثه] بود. دای دالتون نتوانست دريابد که چه چیزی با وی برخورد کرد است، او در جا، کشته شد. خوب، به دیدگاه من، شاید گمان برده بود که یک اتوبوس بود باشد، با اين همه زمان زیادی نداشت که به سرنوشت این پیشامد پی ببرد، بایست که بدانید چی می خواهم بگويم. با همه اینها، او مرد.
به باور من، زمانی که دایی دالتون مرد، یک بخشی از خاله مولی هم مرد. مولی همچنان کارگر سخت کوشی بود و یک مادر نمونه برای وینستون و کلمنت. کار روزمره، نگه داری خانه، چیزی نبود که برای آن به کمک ویژه ای نیاز داشته باشد. پدر مادر من و نیز پدر مادر دای دالتون - پدربزرگ و مادر بزرگمان – در رسیدگی به تصمیم های دشوار به او کمک می کردند. با این همه خوشبختی که همیشه در او می دیدیم از بین رفته بود. چرا که همه خوشبختی اش با دایی دالتون، دالی نازنینش مرده بود. او از اتوبوسرانی کمی پول دریافت کرد، چرا که دایی دالتون، بر سر کار کشته شده بود. بنا برین او ناچار نبود که خانه را برای کار و درآمد ترک کند.
زندگی ادامه پیدا کرد.
همزادها، پسر های بزرگی شدند، تا زمانی که چهارده ساله شدند و دوست داشتند که کمی بيشتر دنيا بيرون از خانه آرامشان را ببینند. هر دو آنها زيرک بودند و جهان بيرون را دوست داشتند. به ويژه وينستون، آنها کم کم از زندگی هميشه گی در خانه با همه آرامش آن خسته شدند.
و دردسر به راستی آغاز شد. خاله موری آمادگی هیچ گونه دگرگونی در زندگی را پس از درگذشت دای دالتون نداشت. نمی تونست به خوبی بخواند. هیچ گاه به بیرون نمی رفت و دلبستگی در بيرون از خانه نداشت. او زمان آزادش را به گوش دادن به راديو و يا دیدن تلويزین به ويژه شو های تلويزيونی و مسابقه ها سپری می کرد.
پسرها دانستند، که هم مادرشان را خیلی دوست دارند، و هم اينکه خواستار اين هستند که تصمیم های بزرگتری برای خودشان بگیرند. هم چون من آنها هم دوست داشتند بيشتر به بيرون بروند. خاله مولی هميشه دوست داشت در خانه بماند – هیچگاه آنها با هم بيرون نمی رفتند، مگر با پدر مادر من یا پدربزرگ و مادر بزرگ. خاله همیشه در خانه می ماند.
پیشنهاد از سوی وينستون بود که خاله مولی را برای جشن زاد روزش [تولد] به تماشای يک نمايش ببرند. او سی و نه ساله می شد. پسر ها برای این کار با ريز بینی، همراه با همه خانواده برنامه ریزی کردند. همه آنجا بودیم، پدر، مادر، مادربزرگ و پدربزرگ.
کلمنت گفت: من گمان ندارم که مادر، دوست داشته باشد نمایشی از شکسپیر و يا يک چین چیزی را تماشا کند. با این همه نيز، می دانم که اگر به تماشای چیزی برویم برای او بسیار خوب است.
مادربزرگ گفت: درست می گویی. به پندارم او بايد چیزی را که دوست دارد ببیند و این دگرگونی [تغییر] خوبی برایش خواهد بود، چیزی همانند نمایش های تلویزیونی که دوست دارد.
وینستون: مادر بزرگ شما خیلی تيز هوش هستید، به دیدگاه شما، برنامه آن مرد هیپنوتیزم گر... ماکس-ول مارول چگونه است؟ مامان خیلی دوستش دارد.
پدربزرگ پرسید: خوب این درباره چی هست؟
کلمنت گفت: شما باید تنها کسی در سراسر کشور باشید که این نمایش را ندیده است، ماکس-ول مارول یک خبره در هیپنوتیزم هست، او پس از اینکه مردم را به خواب می برد، به آنها فرمان های میدهد که کار های ويژه ای را انجام دهند. پس از آن، آنها بیدار میشوند و کار های زيادی، که خیلی بانمک است را انجام می دهند و در پایان، با فرمان ماکس-ول دوباره به خواب میروند و زمانی که بیدار می شوند، دیگر نمی توانند چیزی از زمان هیپنوتیزم خود به یاد بياورند.
پدر بزرگ خندید: "من خودم پسین های [بعد اظهر های] زیادی، مانند این را داشته ام" مادر بزرگ بهش نگاه کرد،..."ا...و خوب البته، زمانی که خیلی جوان بودم." و با زيرکی جمله اش را تمام کرد.
وینستون: "مامان خیلی تماشای این برنامه را دوست دارد، تنها همین را دارم که بگويم."
من پرسیدم:" بله ولی چه گونه مادرت را به تلویزیون ببریم؟گران نباشد؟ پولش را از کجا بیاوریم؟"
وینستون:" نگران نباشید، تنها کاری که بایست انجام دهیم، این هست که به تلویزيون نامه بنویسیم و آنها برای ما بی بها [مجانی] بلیت می فرستند، از همین راه است که برای برنامه زنده شان تماشاچی پیدا می کنند!. آنچه بایست انجام بدهیم این است که از اينکه آنها ما را برای برنامه آينده شان، بشناسند، آسوده باشیم."
ما همه پذيرفتيم و همين کار را کرديم، براستی پيشنهاد بسيار خوبی بود. خوب، البته، خاله مولی در آغاز نمی خواست همراهی کند، هرچند ما همه برنامه ريزی ها را برای او کرده بوديم، بيم نداشتيم که پاسخ ديگری از او بگیریم. در قلب و انديشه اش با آنچه که بر او از زمانی که دایی دالتون رفته بود، گذشته بود، هنوز کنار نيامده بود. با همه این ها، او برای خرسندی پسرانش با برنامه همراهی کرد، چرا که بيش از پيش نگران آنها بود و نمی خواست آنها را نا امید کند.
* * *
آنچه که در استديو تلويزيون – جایی که برنامه در آن برداشته می شد – می گذشت، همانند آن چيزی نبود که خاله مولی پيشتر تصور می کرد. خاله مولی می پنداشت که آنجا بايست مانند درون يک تماشاخانه یا سینما باشد. که این گونه هم نبود، آنجا پر از ابزار نورپردازی و دستگاه های صدا برداری بود. آدم های گوناگونی آنجا بودند و کار آنها این بود که مراقب باشند تا همه چیز به خوبی و درستی کار کند.
جایگاه تماشاچيان کوچک تر از اندازه ای بود که مولی می پنداشت. او ستاره برنامه، ماکس-ول مارول را دید که آشفته کت خود را در پيش روی همه تماشاچيان ماهو [برس] می کشيد.
ويسنتون گفت: "مامان نگران نباش، هميشه در استديو های تلويزيون رويه به همين گونه است، تنها برای پخش برنامه آمده می شوند."
خاله مولی در ميانه رديف دویم، بین پسرها نشسته بود. من هم آنجا همراه با پدربزرگم نشسته بودم، پدر بزرگ از جام کوچکی که در جيبش گذاشته بود، گه گاه کمی می نوشید و لبخند می زد.
مادر بزرگ در خانه ماند.
کلمنت گفت: اوه نگاه کنید نمايش آغاز شد.
یک مرد، بيرون آمد و چند تا چیز بامزه گفت تا به همه آرامش دهد. پس برنامه و چگونگی برداشت آن واينکه چه خواسته های از تماشاگران میرود را بيان کرد.
نور ها پايين رفتند و آهنگ آغازين برنامه پخش شد. مکس ماکس-ول مارول با چهره ای سرشار از لبخند به میان استديو آمد. تماشاچيان دست بلند بالايی زدند. خاله مولی این برنامه را بارها از تلويزيون تماشا کرده بود، بنابراين از شيوه آن آگاه بود. در آن زمان می توان گفت، خیلی هم خوشحال بود. ما می دیديدم که لبخند می زد واين زمان زيادی بود که ما او را با چنین لبخنی نديده بوديم. پس، برنامه آغازشد.
ماکس-ول مارول چند نفر را برای هیپنوتيزم خواست. بخش زيادی از تماشاچيان دست برفراشتند کردند، با همه اينها، دور و بر ده نفر از ميانشان برگذيده شدند و به ميان صحنه کوچک آمدند و بی درنگ ماکس-ول مارول آنها را هیپنتيزم کرد.
به آنها گفته شد که کار های شگفت انگیزی انجام دهند – مانند رفتار کردن همانند جانوران کشتزار[حیوانات مزرعه]، یا رقص در ديسکو، یا رفتار کردن، هم مانند، شخصيت های مشهور. آنها هر کاری که به آنها گفته شد انجام دادند. تا جایی که در يک نگاه ساده، می شد دید که همه کارهای آنها، همانند هميشه شان نبود.
سر آخر آنها با يک واژه [کلمه] یا نشانه از سوی ماکس-ول، به خود هميشه گيشان باز میگشتند، و هيچ چيزی درباره آنچه که انجام داده اند به یاد نداشتند. چنانچه، برخی از آنها هيچ باور نمی کردند که هيپنوتيزم شده باشند و تنها سخن مکس-ول را زمانی می پذيرفتند که ويدئوی، از آنچه انجام دادند، برای شان پخش می شد.
همه از این برنامه خوششان آمد بويژه خاله مولی.
بخش پایانی برنامه زمانی بود که مکس-ول یک نفر دیگر را برای آخرین نفرد درخواست کرد تا به جلو بيايد.
ويسنتون فرياد زد: "اینجا!" و به مادرش اشاره کرد.
مولی: "وينستون، چه کار می کنی، من نمی توانم، از شرم خواهم مرد."
کلمنت به گونه ای که آن را شنيدن در گوشش نجوا کرد:" اوه مامان، پاشو برای یک بار هم شده یک کاره تازه در زندگیت انجام بده!". پدربزرگ و من لبخند زديم، خاله مولی هم خندید.
خاله مولی دريافت [احساس کرد] که نمی تواند پس از آن همه سختی که آنها برای او به خودشان داده اند، نمی تواند به آنها نه بگويد. اين که چه می شد اگر در آنجا آدم مسخره و نادانی ديده شود؟ این چندان پر ارزش نبود، هیچ چیزی کنون برای او پر ارزش تر از فرزندانش نبود.
مولی گفت: "خوب، این کار را انجام میدهم."
خاله مولی به دلايلی، کسی بود که خیلی آسان هیپنوتيزم می شد. همين که بر جايش نشست، با صدای ماکس-ول مانند یک کودک به خواب ژرفی [عمیقی] فرو رفت. ما از این نگران بوديم که کنون ماکس-ول چه فرمانی می خواهد به او بدهد. تا اينکه، ماکس-ول رو به وينستون کرد و گفت:
"ای پسر جوان!، چه چيزی دوست داری، به او فرمان داده شود.؟ من می توانم به این بانوی دوست داشتنی بگويم هر کاری انجام دهد، تنها تا جایی که سر کارش به پليس نيفتد!"
تماشاچيان همه خنديدند.
دو همزاد با هم نجوا کردند، پس وينستون سخن گفت:
"خوب... مامان، هميشه به کمی خودباوری [اعتماد به نفس] بيشتری نياز داشت، پس آيا می شود که شما او را کمی بيشتر...."
کلمنت نيز:"اوه...به راستی!"
ونيسنتون: "همينکه، بهتر از پيش بتواند برنامه ريزی کند و بيشتر از پيش خود باور باشد – اجازه بدهيد که بتواند، به بهترین شيوه که می تواند زندگی کند!"
ماکس-ول : "بگذاريد ببنيم چه کار می شود کرد. نخست ماکس-ول نام او را پرسيد و پدربزرگ به او گفت. پس به سوی خاله مولی بازگشت که همچنان درخواب بود:
"خوب، مولی، تو تنها به صدای من پاسخ می دهی، آیا می فهمی؟"
مولی:"می فهمم" خاله مولی خیلی آرام بيان کرد، به هر روی او هنوز خواب بود.
ماکس-ول: "مولی تو زنی جسور و خود باور خواهی بود، سر شار از نيرو، هر چه را که بخواهی در آنجامش پیروز خواهی بود. هیچ چيز برای تو دشوار نيست. آیا این سخن برايت روشن است؟ مولی؟"
" زمانی که چشمهايت را باز می کنی، تو زن باهوش و خود باوری هستی؛ و به بهترين گونه زندگی خواهی کرد، تو به ياد نخواهی داشت که هيپنوتيزم شده ای، همانا تو زن تازه ای هستی که با خودباوری فراوان و به بهترين شيوه که می توانی زندگی خواهی کرد. تو به اين رويه ادامه خواهی داد تنها و تنها، تا زمانی که من، به تو بگويم به زندگی هميشه گی ات باز گردی!، آیا این روشن بود مولی؟." مکس-ول این را با صدای بلند و با همه خود باوری که داشت بيان داشت.
مولی پاسخ داد که دريافته است.
ماکس-ول:" خوب مولی، چشم هايت را باز کن...." همينکه ماکس-ول مارول این را گفت نا گهان فرياد کشيد و پيش پای مولی روی زمين افتاد در حالی که گره کرواتش را با دست گرفته بود. چهره اش کبود شد. ماکس-ول مارول، درست در زمانی که خاله مولی چشم هايش را باز کرد بود، دچار ايست قلبی شد.
نخستين چيزی که مولی دید ماکس-ول مارول بود که پيش پاهايش افتاده بود. او با شتاب به سوی نزديک ترین تماشاچی برگشت و به او گفت:" خوب، همانجا نشين، اين مرد بی گمان، ايست قلبی کرده است، در پی يک پزشک و يک آنبولانس باشيد. او رسيدگی فوری می خواهد."
مرد هر چه را که شنيد انجام داد و همزمان نيز خاله مولی کروات، ماکس-ول را باز کرد و بدن او را در وضعیتی راحت تر خواباند. او مانند کسی که به درستی می دانست باید چه کند رفتار کرد. کمک به زودی رسيد و ماکس-ول بی هوش به آنبولانس برده شد.
مردی از سوی، سازمان تلويزيون برای تماشاگران سخن گفت و بيان داشت که چون بدبختانه، ماکس-ول مارول دچار پيش آمدی ناگهانی شده، برنامه در اينجا پايان می پذيرد. و از اينکه برنامه برای این چيزها پايان یافت است، پوزش خواست.
یکی در نزديکی ما داد زد که اين بهترين بخش ازاين نمايش تلويزيونی بود.
پدربزرگ برخواست و به سوی مرد سخنگوی تلویزيون رفت، از او پرسيد که کنون که ماکس-ول مارول اینجا نيست برای برگرداند خاله مولی به حالت عادی بايد چه کاری انجام دهند.
مرد گفت:" شما شنيديد که ماکس-ول چه گفت، تنها صدای او می تواند فرمان را بازگرداند، من پوزش می خواهم. شما بايست تا زمانی که ماکس-ول بتواند خودش با او سخن بگويد شکيبا باشيد [صبر کنيد].
پدربزرگ:"خوب، اگر...اگر که خوب تر نشد....چطور؟"
مرد:" بگذاريد که اميد وار باشيم که خوب شود، این یک برنامه مردم پسند است. هرچند، فرمانی که به او داده شده چيز چندان بدی هم نيست،مگر اين گونه نيست؟ بگونه ای نيست که به او گفته باشد مانند يک ميمون يا يک چنين چيزی رفتار کند! پس نگران نباشيد، ما با شما در تماس هستيم"
* * *
در بازگشت در خانه در اتوموبيل درباره هر آنچه که در آن برنامه پيش آمد سخن می گفتيم. ما همه شگفت زده بوديم تا در درباره واکنش خاله مولی درپايان، در زمانی که ماکس-ول مارول سکته کرده بود، سخن بگويم؛ او در آن زمان از همه بهتر به خودش استوار بود، گوی به خوبی می دانست که درست چه بايست کرد.
"چرنده!" . اين سخنی بود که خاله مولی زمانی که درباره آن سخن گفتيم بیان کرد:
" اين تنها یک احساس عمومی است، همه چيز درباره او نشون میداد که اين تنها يک سکته ساده است، او به زودی بهبود می يابد، اگر کمی استراحت کند و کمی به خودش برسد"
خاله مولی درباره چه سخن می گفت؟ ما نمی توانستيم باور کنيم چه داريم می شنويم. سخن گفتنش مانند يک پزشک بود.
وينستون: "از کجا اين ها را می دانی؟ مامان!."
مولی:"در يک برنامه راديوی همه چيز های را که درباره قلب، نياز داری بدانی، شنيدم، همه چيز خیلی روشن درباره چگونگی کار قلب."
پدربزرگ:" و درست چه زمانی این برنامه را گوش دادی؟"
مولی:"اوه...، ده سال پيش... زمانی که داشتم فرش را جارو می کردم، آن زمانی بود که هنوز دالی زنده بود. خداوند بيامرزدش" . مولی اين را با لبخند گفت.
* * *
سراسر هفته پس از برگشتن خاله موری، به خانه، پر بود از شگفت زدگی، برای همه ما. او ديگر، مولی که همه ما می شناختيم نبود. در نخست، به زودی او دانست که با همه چيز های که گذشته او می تواند بخواند. پس از همه اين سالها که با دشواری بسيار، رويداد ها را در روزنامه نگاه می کرد، ناگهان او آغاز به خواندن هر چيزی که به دستش می رسيد کرد. در نخست، ماهنامه های پيش پا افتاده و داستان های عاشقانه می خواند. پس از آن، او به خواندن روزنامه های خیلی جدی تر و داستان های نويسنده گان روس روی آورد.
در همان آن هفته ها، آغاز به کشيدن نقاشی کرد، و دريافت که می تواند نقاشی های زيبای بکشد. به زودی او می توانست همانند یک استاد، نقاشی کند. پس از آن آشپزی دوست داشتنی و هميشه گيش دگرگون شد، درگذشته، غذا های خیلی ساده، نيز خوش مزه می پخت، کنون، کوشيد که غذا های هندی، چينی و ايتاليايی بپزد، و بايست گفت که به راستی خوشمزه بودند.
او آغاز کرد به بيرون رفتن به هر جور جایی- موزه ها، نمايش گاه های هنری، گوش دادن به سخن رانی های علمی کارشناسان، نشست های سياسی – و از پسر های همزادش هم نگه داری می کرد!.
مولی به بچه ها گفت:" شما از این دلخور بوديد که ما هيچ گاه بيرون نمی رويم – ما اکنون بيرون می رويم!."
هيچ کسی پروا نداشت که به مولی راهنمایی بدهد:
اون زمان بود که به ما می گفت: " من يک زن بزرگ هستم – می تونم کار های خودم را خودم انجام دهم، از شما خیلی سپاس گذارم!"
آخر يک روز با آقای هوريس به خانه آمد، استاد هنر های باستانی در دانشگاه، او کارشناس پيشنه [تاريخ] باستانی روم و يونان بود.
خاله موری به ما گفت:" هوريس از من درخواست کرده که يک هفته را با او در يونان بگذرانم. می خواهيم از بناهای باستانی ديدن کنيم".
پسرها گلايه کردند:" آخر مامان..."
مولی:"آخر نداره...، من گردش در يک بنای باستانی را بيشتر از ديگران دوست دارم، بويژه هوريس مرد خوب و نيز باهوشی به چشم مياد و من را هم دوست دارد و من هنوز زن جوان و دلربایی هستم؛ می تونم دوباره ازدواج کنم. زمانش رسيده که من به بهترين گونه که می شود زندگی کنم. من زياد در خانه مانده بودم"
ما همه از اين خاله مولی تازه مان، سردرگم شده بوديم. اين گونه به نظر می رسيد، اون می توانست هر کاری بکند، هر چيزی که به انديشه اش می آيد. با اين همه ما عاشق خاله مولی گذشته بوديم، ولی به زودی از اين آدمی که تازه به زندگی مان آمده بودخوشمان آمد.
به راستی، او کنون يک زن سرزنده، خوش مزه، و انديشمند بود. ما کمی هم، از آرزوی سوزانش برای پيشرفت ترسيديم.
با اين همه او را خیلی خیلی دوست داشتنی يافتيم.
* * *
دوازده هفته از زمانی ايست قلبی ماکس-ول مارول گذشته بود، ما چيزی از او نشنيده بوديم تا اينکه در تلويزيون ديديم که از بيمارستان بيرون رفته است.
دو روز پس از رهايی از بيمارستن، او را مرده، در تخت خواب آخرين دوست دختر بيست ساله اش يافتند. او با سکته ای ديگر درگذشت. او چهل ونه سال سن داشت.
يک هفته پس از درگذشت ماکس-ول مارول، پدربزرگ از مردی که در تلويزيون با او سخن گفته بود نامه ای دريافت کرد که همراه با آن، يک کاست فرستاده شده بود، در آن صدای مکس-ول بود که در آن به مولی فرمان می داد که به آنچه که پيش از هيپنوتيزم بوده است بازگردد. او اين پيام را درست، زمانی که از بيمارستان رهايی یافته بود، ضبط کرده بود، درست زمانی پيش از اين که شتبان خود را به ديدار دلبر تازه اش برساند.
* * *
کنون يک هفته از زمانی که پدر بزرگ نامه را دريافت کرده است می گذرد.
ما هنوز، کاست را برای خاله مولی پخش نکرده ايم. ما نمی توانيم، تصميم بگيريم که چه کار کنيم.
ما انسان تازی را در خاله مولی يافتيم، و اين نو رسيده را نيز دوست داريم. او خاله مولی تازه است که زندگی را باز يافته، و نيز هنوز ما عاشق و دلتنگ بانوی شيرين، مهربانی که دو همزاد را بزرگ کرده بود، هستيم، همان خاله مولی پيشين [قبلی].
راستش، اکنون به درستی نمی دانيم که خاله مولی راستين [واقعی] کدام يک است. چه خواهد شد اگر ما کاست را برای او پخش کنيم؟ آیا بخشی از او خواهد مرد؟ همان گونه که زمانی که دای دالتون مرد، انگار بخشی از او مرد؟ آیا ما اين حق را داريم که اين زندگی تازه را از او بگيريم؟ پس ، دوباره، شايد هيچ، چيزی پيش نيايد و او همين جور بماند- سرشار از عشق به زندگی.
پرسش ديگر اين که، کدام خاله مولی درست تر است اينجا باشد، خاله مولی پيشين يا امروزی؟
چه کسی خاله مولی راستين است؟
او هوريس را دارد که می خواهد با او هفته آينده را برای گردش به يونان برود. اين به ما زمان خواهد داد که درباره همه چيز خوب انديشه کنيم و پس از آن تصميم بگيريم.
خاله موری پيشين يا تازه؟
خوب، شما بوديد چه می کرديد؟
www.diane.blogfa.com
Reference:
Book: The Fruitcake special and other stories
By frank Brennan
Cambridge university press